BBC این بار با خون آشام به سراغ ایران می آید!
شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۳ ساعت ۱۵:۲۱
کد مطلب: 20088
مولف : سپیده اسکندری
 
"دختری تنها در شب به خانه میرود" نیز به عنوان نمونه ای تکراری از فیلم های خون آشامی به خوبی نمایانگر نزول سینمای آمریکاست. و سوال اینجاست که خانم امیرپور از این ترکیب عجیب و غریب و تولید یک خون آشام چادری، در پی چیست؟ آیا همه ی این ایده پردازی ها در جهت پر کردن جای خالی سرمایه و البته اعتباری است که این فیلم ساز جوان از ابتدای فعالیتش آرزو می کرد؟
سینمای وحشت، یکی از ژانر های پر طرفدار در بین جوانان و نو جوانان آمریکایی است، گرچه آثار این ژانر غالبا فاقد محتوا و مفهوم و هدف هستند اما مهمترین ویژگی مورد نظر این نسل یعنی سرگرم کنندگی، را داراست.

رابین وود، منتقد انگلیسی در تعریف این ژانر گفته است، از پرطرفدارترین‎، بی‎اعتبارترین و بدآوازه ترین ژانرهای هالیوود ‎است، که منتقدان نیز کم‎تر به آن می پردازند.

الیور استون، کارگردان جنجالی سینمای آمریکا نیز در انتقاد از ساخت فیلم‌های ترسناک در هالیوود می گوید: فیلمسازان ژانر وحشت به شکنجه‌گران سازمان سیا می‌مانند.


استون می گوید: من خود به شخصه خیلی وقت است که نمی‌توانم فیلم ترسناک تماشا کنم و نه اصلا قادر به ساخت فیلمی در این ژانر هستم. این فیلمساز آمریکایی در پاسخ به اینکه خود دوره‌ای سازنده فیلم‌های ترسناک بوده گفت: من در آن دوره فکر نمی‌کردم که کار وحشتناکی می‌کنم، شما باید مثل شکنجه‌گرهای سازمان سیا باشید، سوزن را درست میان چشمان فرو کنید و همانجا نگه دارید.

استون فیلم «جی.ای.جو» را به عنوان یکی از فیلم‌های واقعا ترسناک هالیوود معرفی کرده و می گوید: اگر جای شکنجه‌گران سازما سیا بودم برای شکنجه افراد می‌خواستم که این فیلم را ۳۰۰ بار ببینند، پسرم یک‌بار به خوبی مرا توجیه کرد که مردم نمی‌توانند فیلم‌هایی چون «اره» را تحمل کنند.

اما در چنین دوره ای که سینما و سینماگران آمریکایی دیگر حرفی برای گفتن ندارند، به اجبار و برای حفظ گیشه، از توجه جوانان و نوجوانان به سینمای وحشت سوء استفاده کرده و به کرات به سراغ سوژه های تکراری این ژانر رفته و به ساخت نمونه ای جدید از آثار قبلی میپردازند.
و در راه تنوع بخشیدن به آثارشان ملیت ها، نژاد ها، ادیان و تفکرات مختلف را دستمایه قرار می دهند.

"دختری تنها در شب به خانه میرود" نیز به عنوان نمونه ای تکراری از فیلم های خون آشامی به خوبی نمایانگر نزول سینمای آمریکاست. (روایتی از زندگی یک خون آشام چادری، در یک بد شهر ایرانی.)


این فیلم اولین اثر بلند آنا لیلی امیرپور، فیلم ساز ایرانی زاده انگلیس و بزرگ شده آمریکاست.
خانم امیرپور مدتها پیش در گفتگو با بهنود مکری، مجری برنامه شباهنگ صدای آمریکا، ضمن تاکید بر علاقه اش به ساخت فیلم بلند، علت شروع فعالیتش با فیلم کوتاه را نبود سرمایه و اعتبار کافی میداند و می گوید، فیلم بلند زمان بر و پرهزینه است و برای اینکه بتوانی سرمایه لازم برای این کار را جذب کنی باید چیزی داشته باشی که خود را با آن معرفی کنی، بنابراین فیلم کوتاه می تواند کمک کننده باشد.

گرچه این فیلمساز جوان به تقلید از سبک های مشهور سینمایی علاقه دارد، اما استفاده همزمان از المان های وسترن و خون آشامی غربی و شخصیت های فیلم فارسی های ایرانی، معجونی را ساخته که چندان به مذاق منتقدان فارسی زبان خوش نیامد.

برای نمونه می توان به بخشی از سخنان پرویز جاهد در رادیو زمانه اشاره کرد:
(تحریریه BBC عموما از نقد های جاهد استفاده میکند اما انگار، اینبار نظر جاهد موافق نظر و هدف آنها نبوده است)
به شدت معتقدم که فیلم ساختن در مورد ایران امروز در خارج از کشور تقریباً کوشش بیهوده‌ای است و به فیلمی توخالی و پر ادا تبدیل می‌شود.


مشکل امیرپور این است که نتوانسته شخصیت‌های باورپذیری (حتی با منطق کمیک بوکز) بسازد. آن‌ها قلابی‌تر از شخصیت‌های خیالی رمان‌های گرافیکی‌اند. آرش، کاراکتر مرد اصلی فیلم، کاریکاتوری از شمایل جیمز دین یا پل نیومن فیلم هاد است. سعید، پدر معتاد آرش هم انگار از دل فیلم‌های فارسی سینمای ایران به درون این فیلم پرت شده‌اند. اینکه مرد معتاد (همان جاهل فیلم فارسی)، مواد تزریق کند و از زن فاحشه (اتی) بخواهد برای او برقصد، آیکون‌های آشنای فیلم فارسی‌اند که استفاده از ترانه «چشم من» داریوش نیز نمی‌تواند از آن آشنازدایی کند.
من واقعاً تصمیم فیلمساز برای بیان چنین قصه‌ای با شخصیت‌های ایرانی در یک ناکجا آباد ایرانی را نمی‌فهمم. به نظر من اگر ایشان این فیلم را در مورد آمریکا و شخصیت‌های آمریکایی می‌ساخت، مشکلاتی که الان در فیلمش می‌بینیم کمتر می‌بود. بد سیتی (شهر بد) آنا لیلی امیرپور، به رغم برخی شباهت‌هایش به شهرهای جنوبی ایران (بیشتر آبادان دوره شاه)، به شهرهای کوچک غرب آمریکا که عموماً در فیلم‌های مستقل آمریکایی (از جمله لینچ و جارموش) می‌بینیم، بیشتر شبیه است، اگرچه آدم‌هایش، هیچ ربطی به آدم‌های آن نوع فیلم‌ها ندارند.

و سوال اینجاست که خانم امیرپور از این ترکیب عجیب و غریب و تولید یک خون آشام چادری، در پی چیست؟
آیا همه ی این ایده پردازی ها در جهت پر کردن جای خالی سرمایه و البته اعتباری است که این فیلم ساز جوان از ابتدای فعالیتش آرزو می کرد؟
در سوی دیگر باید دید چه چیزی در این فیلم ، توجه BBC را به خود جلب کرده است؟
آنهم تا حدی که برای رویای اسکار کارگردان جوان و کم تجربه این فیلم فرش قرمز پهن کرده و در خبری مجزا به تعریف و تمجید از آن می پردازد!

برای واضح تر شدن موضوع میتوان به گزارش BBC از جشنواره استکهلم اشاره کرد، در این جشنواره ۸ فیلمساز ایرانی با ۸ اثر متفاوت شرکت کرده اند.
که در میان آنها نام کارگردان های برجسته ای مثل رخشان بنی اعتماد و رضا میرکریمی دیده میشود. اما BBC به راحتی از کنار این نامهای بزرگ و یا حتی فیلم پر سر و صدایی مثل عصبانی نیستم می گذرد و به سراغ فیلمهایی می رود که نه تنها در کنار این آثار حرفی برای گفتن ندارند، بلکه حساسیت های دینی و فرهنگی ایرانیان را برمی انگیزد.

BBC برای "رفتار مناسب" (با موضوع همجنس گرایی) و "دختری تنها در شب به خانه می رود"، مطلبی مجزا نوشته و آنها را آثاری مخاطب پسند میداند اما از نوشتن درباره ملبورن که در این جشنواره جایزه گرفته است، شانه خالی میکند!

و در مقابل تعاریف BBC از اقبال عمومی فیلم امیرپور خبر نگار رادیو کوچه در باره اکران این فیلم اینگونه می نویسد:
در نخستین نمایش فیلم دختری تنها به خانه بازمی‌گردد در جشنواره، ایرانیان زیادی حضور نداشتند، نکته جالب آنکه وقتی برای تماس با آنا لیلی امانپور (امیرپور) پیغام فرستادم که مایلم یک نظر کوتاه در باره فیلمش را ضمیمه گزارشم کنم، مسئول روابط عمومی پخش کننده مربوطه حتا مشهورترین رسانه فارسی زبان را هم نمی‌شناخت و در نهایت از خیر این نظر گذشتم.

Share/Save/Bookmark